عبدالله مستوفى
20
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
گاهى هم ذكاء الملك قصائدى در مدح صدراعظمها ميسرود و در آنها كارهائى كه آنها نكرده بودند ، براى تشويق به آنها نسبت ميداد و باصطلاح خود شير به پستان آنها ميآورد و در روزنامه منتشر ميكرد . اين روزنامه هم در كشور خيلى طالب داشت ، مخصوصا وقتى امين الدوله بر سر كار آمد ، قلم او هم آزادتر شده بود و چيزهاى جالبتر مينوشت . مطلع قصيدهاى كه فروغى براى تهنيت وزارت اعظم امين الدوله گفته و در روزنامهء تربيت هم درج كرده بود ، اين شعر است : بهر صورت چه آسان و چه دشوار * همانا حق رسد آخر به حقدار نويسندهء كتاب ابراهيم بيك تاريخ انتشار كتاب ابراهيم بيك بعد از صدارت امين الدوله است كه شايد در اينوقت نويسنده مشغول مسوده كردن يادداشتهاى خود براى ساختن اين كتاب بوده است . اين نويسنده ابراهيم بيك ايرانى را در نظر آورده است كه در خارج ايران زائيده و تربيت شده و به قصد زيارت وطن عزيز بايران آمده و از روز عزيمت تا مراجعت بخانهء خود آنچه ديده است برشتهء تحرير درآورده و عادات و اخلاق و رويهء دستگاه دولت و كنسولهاى ايران در خارجه و خلاصه همه چيز كشور را نقادى كرده است . آقاى على اكبر دهخدا ميگويد : « من در سفر مهاجرت بمباران مجلس در استانبول بودم ، يك روز پيرمردى بديدن من آمد و خود را معرفى كرد و گفت : « من حاجى زين العابدين مراغهاى هستم ، از جوانى مراغه را ترك گفته و بقفقاز آمدم ، در آنجا روسى و فارسى را آموخته مشغول كسب شدم ، پس از مدتى محل كسب خود را به كريمه و يالتا بردم ، امپراطور اكثر سالها در زمستان مسافرتى بكريمه ميكرد و در قصر مخصوص به خود كه با دكان من چندان فاصلهاى نداشت ، اقامت مينمود . يكروز امپراتريس بطور ناشناخت وارد مغازه حقير من شد ، با اينكه نشناختمش لازمهء ادب را بجا آوردم ، در سفرهاى بعد هروقت خانوادهء امپراتورى بقصر خود بكريمه ميماندند ، امپراطريس بدكان من سرى ميزد ، بطوريكه يكى از مشتريهاى دكان من شده بود ، همين موضوع سبب شهرت و بالا گرفتن كار من شد . بعد از چندى باستانبول آمدم ، كتاب ابراهيم بيك را نوشته بدون اسم منتشر كردم ، بعد از نشر آزادى همشهريهاى مقيم استانبول با اينكه همگى ميدانند كه نويسندهء اين كتاب منم به من حسد ورزيده انكار ميكنند . » بقدرى پيرمرد از اين حسد تبريزيها متأثر بود كه به من پيشنهاد ميكرد مسودههاى قلم خوردهء كتاب خود را بياورد و مانند شاهد صادق مدعى نزد من بگذارد . من دلداريش دادم و گفتم : « در تهران نويسندهء اين كتاب حاجى زين العابدين مراغهاى يعنى شخص شما هستيد حسد عمواغلىها جائيرا نميگيرد . » واقعا هم همينطور است كه آقاى دهخدا به او گفته ، منهم آنچه شنيدهام همه كس نويسندهء اين كتابرا حاجى زين العابدين مراغهاى ميداند و هيچ معلوم نيست چرا آقايان تبريزيهاى مقيم استانبول با اين مرد شريف